چه قدر سخته روز تولدت دلت بخواد که روز مرگت باشه.
چه قدر سخته چشمت رو باز کنی ببینی هنوز زنده ای ولی حتی
یاد عشقت نباشه که زنده ای یا مرده.
چه تولد درد ناکی.
کاش هرگز به این زمین پا نمی زاشتی
کاش .
چه قدر سخته که عاشق باشی و دیوونه ولی عشقت
اصلا قبولت نداشته باشه.
چه قدر هوا سنگینه وقتی حتی مرگ هم تو رو تحویل نمی گیره.
به قول عشقت آخه مرگ هم لیاقت می خواد.
راست میگفت من حتی لیاقت مردن رو هم ندارم.
شاید دیگه هرگز فرصتی پیش نیاد من حرف دلم و اینجا
فریاد بکشم پس گوش کن.
ای مهربان وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود و
کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود
با کوله باری از غم و درد می روم
و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های
ساکت شهر تنها می گذارم.
گریه نکن ای باعث شکوفایی بارن
من باید بروم تا با غم غریبی خویش
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
اما بدان تا رمقی هست
نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو میزند.
خوش باش و دیگر هرگزت به من اندیشه ای مباد.
خدای من دیگه نمی خوام نفس بکشم.
خدای من به کدامین گناه دارم تاوان میدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنها این نفس رو هم ازم بگیر شاید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی خوشم اومد ازت
خمم به ابروت نیومد
ما رو چه مفت فروختی
یکی دیگه به جام اومد
بهونه کردی گفتی که
عشق تو از رو هوسه
اما می خوندم از چشات
دستی واسم بالا دسته
تو نخواستی که بمونی کنارم
پیش دل زارم
بدونی که من یه بی قرارم
بدونی که من چشم انتظارم
ندونستی با دلم چه کردی
تو به رنگ زردی
تو نشونی از شبای سردی
واسه قلبم همیشه یه دردی
آخه مگه من واست چی کم گذاشتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........
عشق و دل و هر چی که از جوونی داشتم
ولی تو دلت با دیگرونه
خدا کنه که آبروت واست بمونه...................................
تو را گریه کردم تا دیگر در قاموس چشمانم نباشی
تا دیگر یادم دلت را عذاب ندهد
ولی سوزش دلم می گوید
تو هنوز کنج این ویرانه جا داری.
چرا نمی توانم تو را از یاد تنهایی هایم پاک کنم ؟
چرا نمی توانم غم صدایت را در گوش باد پراکنده کنم ؟
به باد صبا گفتم حال تو را برایم بپرسد
پرسید و آمد
غمگین و دل شکسته
کنار پیچک یادت نشست
نگاهش کردم و گفت
خوش است بدون تو و یاد تو
و حالا دلم خوش است به خبر خوش بودن تو
راستی برگه خداحافظ تو را قاب کردم و در پنجره ی خیس
چشمانم آویختم زیبا ترین و تلخ ترین هدیه ی روز تولدم
چه چیز بود ؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا حافظی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیشب دلم گرفته بود مثل هوای بارونی
دلم هواتو کرده بود هوای شیرین زبونیت
دلم می خواست گریه کنم بگم که سخته تنهایی
ای هم صدای آشنا بگو که پیشم می مونی
نمی دونم چه حالی و کجایی و چه می کنی
ولی صدات تو گوشمه می گی که اینجا می مونی
رفتم کنار پنجره گفتم شاید ببینمت
دیدم محاله دیدنت چون گل باید بچینمت
رو صندلی نشستم و یهو دیدم
یه قاصدک اومد پیشم
خبر آورد ای آشنا یه رازی رو بهت بگم ؟
گفتم بگو آهی کشید اومد نشست رو شونه هام
یواشکی چشماشو بست تا نبینه اشک چشام
می گفت که تو یه را دور
یه راه دورو سوت و کور
مسافری نشسته بود
مسافره غریب و دل شکسته بود
از تو همش شکوه می کرد
با اشگ گرم و دل سرد
می گفت که یادت نمیاد
اون رو زای آخریو
چه قدر دلش می خواست که تو
نگاش کنی صداش کنی
بهش بگی دوسش داری
به شرطی تنهاش نزاری
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم پاش می شینم
دیدم که اون رفته بود و منم دارم خواب می بینم
تو حسرت نبودنت من با خیالت هم خوشم
با رفتنت از این دیار آرزو هام و می کشم.
اي که تو را پس از گذشت سختيها و دردهاي
پياپي ،پس از يک قرن نشستن
بر سر جاده عطوفت و مهرباني دريافتم !
من به تو محتاجم ، باش !
اي که تو را نمي دانم چه بنامم ،همه کلمات با
آنچه ميان من و تواست بيگانه اند ، کلمات خدمتگزاران پست ديگرانند
و من هيچ کلمه اي را براي گفتگوي با تو شايسته تر از سکوت نيافته ام !
آيا سخن مرا مي شنوي ؟
هر جا هستي ،لحظه اي را براي شنيدن سخنان من
به گوشه ساکتي پناه بر و به من گوش ده ،
آيا درآن لحظاتي که همه جا در سکوت آرام گرفته است
و همه چيز خاموش شده است و روياي من را با خود داري
صدايم را نيز مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گرماي نفسهايم با تو سخن از تحمل دوري ميگويند
که برايم چقدر زجر آور است و اشکهايم بر روي
دستانت وضوي با وفايي را جاري مي سازند و نواي لرزان دستان
مهر جدايي را بر رويايت حک مي کنند و تمام واژه هاي فاصله
با من و تو سخن مي گويند .
من همواره در خلوت غمگينم و با تو گفت و گو دارم ،
تو در تنهايي من هميشه هستي ، هرگاه که
به انزواي خاموشم سر مي کشم
تو حاضري و با چهره ي مهربان و لبخند نوازشگر
و نگاه هاي تسليت بخش خويش پيشم مي خزي ،
گرد ملال زندگي را از رخسار خسته ام مي زادايي ،
لبخند اميد بر لبان تلخم مي نشاني ،تسکينم مي دهي ،
آرامم مي کني ،
جانم مي دهي ،
رنجهايم را در جانم محو مي کني ،
دردهايم را در روحم التيام مي دهي ،
راضي ام مي کني ،
تو معني زندگي مني ،
تو سر چشمه هر عطش مني ، تو خوب ترين من هاي مني ،
تو روح کالبد مني ،
تو نگاه چشم مني ،
تو تپش قلب مني ،
تو مخاطب هر خطاب مني ،
تو گيرنده هر نامه مني ،
تو گرماي تن مني ،
گرمي هر اميد تويي ، نازکي خيال تويي، تو ...
تو نجواي روياي مني ، نشئه ي شراب توئي ،
آبي آسمان تويي آسمان دل من اين هم زلالي را
از تو به يادگار گرفته ... و در آخر شهد هر بوسه توئي ...
تو و تو خوب مي داني با اين همه بالندگي
من چگونه فراموشت کنم سخت است بيش از آنجه که
تصورش را با خود تزريق کنم...
دستات تو دستامه ولی دلت نمی دونم کجاست
چشمات پی چشم کیه؟
که این جوری سر به هواست
خودم دیدم دستای اون تو رو نوازش می کنه
قصری که ساختم تو دلم
داره خرابش می کنه
مار و به کی فروختی؟
من به چی فروختی ؟
تو این جهنم سرد به آتیش کی سوختی ؟
هیچ وقت ندیدی قلبم تو این قفس اسیره
دلت میخواست بمیرم
اون دستات و بگیره
آرزوهام و کشتی و خودت این و خوب می دونی
دلت میخواد آدم بشی سعی نکنی نمیتونی
نفرینتم نمی کنم لیاقتش رو نداری
چه خوب گرفتم مچتو باز گردن کی میزاری؟؟؟
همیشه اشکات واسه من بود اما خوشیت با دیگرون
دستای تو تو دست من بود اما دلت با این و اون
دلت میخواست گریه کنم
پس بشین اشکام و ببین
دوست داری التماس کنم نری
می خوای بری برو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آغوشت و به غیر من به روی هیچ کی وا نکن
من و از این دل خوشیا آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن
پره عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت
توبگو به هر کجا پر می کشم
من و تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو
من و به آتیش میکشه
نوازش دستای تو
عادته.
ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هات و جا بزار
به پای عشق من بمون هیچ کس و جای من نیار
مهر لبات و رو تنو روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن
به روح و جسم و تن من.............
خیلی دیر رسیدی ای دوست
هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن من فقط یه استخونم
ببین چه کردی با این دل
فکر کن فقط یه لحظه
نزار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
فقط یه خواهشی دارم
زیره تابوتم و نگیر
وقتی که رفتم زیره خاک قبر من و بغل نگیر
حالا دیگه راحت راحتی هر کاری که می خوای بکن
من و به کی فروختی مفت برو واسه همون بمیر
فقط تو هفت روز سیاه تنت کن
شبهای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت
عمری که بردی باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط بدون روز قیامت جولوی راه تو رو میگیرم
تقاص این ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگیرم....................
تو دیگه خودت نبودی گفتی کارمون تمومه
منو عاشق کردی و گفتی عشقمون جنونه
تو گلوم یه بغض کهنست که همیشه در سکوته
چرا از عشقای دنیا سهم عشق ما سقوطه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بی تو غمگینه دل دیوونه
بی صدا شدم تو این زمونه
از شلاق بی وفایی تو
زخمیه تنم خدا میدونه
شاید اشتباه من بود شایدم سادگی کردم
اما این تقصیر من نیست این جوری زندگی کردم
مثل جون برام عزیزی من به تو بدی نکردم
تو اگه بد کردی عشقم من شکایتی نکردم
از گلایه های دنیا سهم من فقط سکوت بود
من نفهمیدم از اول عشق ما رو به سقوط بود
حالا که غریب و تنهام
بی تو محکوم جنونم
ولی عاشقم هنوزم
گوش بده برات میخونم
بی تو غمگینه دل دیوونه
بی صدا شدم تو این زمونه
از شلاق بی وفایی تو
زخمیه تنم خدا میدونه
سیاه مثل شب تار دنیای بی تو بودن
شوق رهایی از شب من و تا تو کشوندن
هزارن شب خدارو قسم به کعبه دادم
منی که بی نور عشق برگی تو دست بادم
دلم جز این تمنا هیچی ازت نمیخواد
ای بهترین آرزو خدا تو رو به من داد
بی تو تموم دنیام کویر خار و خس بود
خیال با تو بودن برای من نفس بود
بیا و عاشقم باش ای بهترین آرزو
هر عشقی جز عشق تو برای من هوس بود
هوس بود....................
من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و
نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
قلبم؟؟؟؟
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و
تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و
منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما
بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که
وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.............
زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم،نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ...
زیباترین سخنی که شنیدم، سکوت دوست داشتنی تو بود...
زیباترین احساساتم، گفتن دوست داشتن تو بود ...
زیباترین انتظار زندگیم، حسرت دیدار تو بود ...
زیباترین لحظه زندگیم، لحظه با تو بودن بود ...
زیباترین هدیه عمرم، محبت تو بود ...
زیباترین تنهاییم، گریه برای تو بود ...
زیباترین اعترافم . . . .
عشق تو بود . . .
آرزويم اين است كه نرود اشك در چشم تو مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را ميخواهد
و به لبخند تو از خويش رها ميگردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت ميخواهد
دل تنگ دل تنگم
و راه فراری نیست از این دل تنگی
بار زندگی بر دوشم سنگین
و آوای نا امیدیم بلند
پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب
اینجا تاریک تاریک است
شمع امیدم از اشکهایم خیس و به هیچ حیله ای
دیگر روشن نمی گردد اینجا تاریک تاریک است
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید
مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام
وستاره ای از آسمان نچیده ام
مرا که به هر نقطه ی خاکی که پا نهاده ام باید
از دل بستگی ها دل می بریدم
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید
که اینجا دیگر جای من نیست
و این قلبی که در سینه می تبد
دیگر قلب من نیست
قلب مرا در شبی تاریک دزدیدند
و رگهای رابطه را بریدند
به من نگویید که آنکه رفته باز میگردد
نه به من نگویید
که میدانم رفتگان باز نمی گردند
و آنچه باقی میماند خاکستری است از
خاطره ای غبار آلود
شبهی از یادی که دیگر نه مهربان است و نه خوب
از من نخواهید که آرام گیرم آرام
که قامت آرامشم را طوفانی خشمگین و خروشان
بر خاک فکنده بر خاک
و ریشه ی تحملم را از جای کنده از جای
به من نگویید که صبور باشم صبور
که کاسه ی حوصله ام و صبرم خالی
و جام طاقتم شکسته
نه از من نخواهید
اکنون منم
تنهای تنها
رو در روی زندگی ایستاده ام............................
نمی دونم از کجا شروع کنم
قصه ی تلخ سادگیم و
نمی دونم چرا قسمت می کنم
روزای خوب زندگیم و
چرا اول قصه همه دوسم دارن
وسط قصه میشه سر به سرم می زارن
تا می خواد قصه تموم شه
همه تنهام می زارن
می تونم مثل همه دو رنگ باشم و دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن
حباب بشه سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم حرف دل و دلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودم و شیرین کنم
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با همه ی این حرفا
منم مثل اونا یه دروغ گو میشم
همیشه ورد زبونا میشم
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم و شکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر، بی اما، اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او حرفهای دل، بدون گفتگو
عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسهی بی شهوتی
عشق، یار مهربان زندگی بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده در کویری چشمهای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار باور امکان
با یک گل بهار در خزانی برگریز و زرد و سخت
عشق، تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیباشده عشق یعنی گنگی گویاشده
عشق یعنی مهربانی در عمل خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا دیدن افتادگان زیرپا
زیرلب با خود ترنم داشتن برلب غمگین تبسم کاشتن
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی عشق، زیبایی، زلالی، روشنی
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی آهویی آرام و رام عشق صیادی بدون تیر و دام
عشق یعنی برگ روی ساقهها عشق یعنی گل به روی شاخهها
عشق یعنی از بدیها اجتناب بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر ای توانا، ناتوان
عشق باش پهلوانا، پهلوان عشق باش
ای دلاور دل به دست آورده باش در دل آزرده منزل کرده باش
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنهتر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن بی پر و بیپیکر و بیسر شدن
عشق یعنی خدمت بیمنتی
عشق یعنی طاعت بیجنتی گاه بر بیاحترامی، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام عشق را دیدی،
خودت را خاک کن سینهات را در حضورش چاک کن عشق آمد،
خویش را گم کن عزیز قوتات را قوت مردم کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی دردی از درماندهای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را گم کنی عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس در مقام بخشش از آیین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق
نامردی مکن لاف مردی میزنی، مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش دین نداری، مردمی آزاده باش
هرچه بالا می روی افتاده باش در پناه دین، دکانداری مکن
چون به خلوت میروی کاری مکن
عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف بیخرقهای عشق یعنی بندهی بی فرقهای
عشق یعنی آن چنان در نیستی تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین آسمانی کردن روی زمین
عشق گوید مست شو گر عاقلی از شراب غیرانگوری
ولی هرکه با عشق آشنا شد، مست شد وارد یک راه بیبنبست شد
کاش در جامم شراب عشق باد خانهی جانم خراب عشق
باد هرکجا عشق آید و ساکن شود هرچه ناممکن بود، ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنیست ردپای عشق در او دیدنی ست
شعرهای خوب دیوان جهان سر عشق است و سرود
عاشقان «سالک» آری، عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق، کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی والسلام .
به چشمهایی که لبخند تو رو می بینند حسودیم میشه
به دستهایی که نرمی دست تورو حس می کنند حسودیم میشه
به لب هایی که روی لبهات می لغزند حسودیم میشه
به تنی که آغوش گرم توروتجربه می کنه حسودیم میشه
به شونه هایی که تکیه گاه بی کسی هات شدند حسودیم میشه
به گوش هایی که صدای قشنگ تو رومی شنوند حسودیم میشه
حسودیم میشه به اونی که عکسش می افته توآئینه ی چشمات
حسودیم میشه به اونی که توی قلبت کنگر خورده و لنگر انداخته
حسودیم میشه به اونی که فاصله اش با تو فقط نفسه
حسودیم میشه ......
حسودیم میشه به تنی که روحش تویی !
حسودیم میشه به رگی که خونش تویی !
حسودیم میشه به گلدونی که گلش تویی !
حسودیم میشه به آسمونی که ماهش تویی !
حسودیم میشه به کوچه ای که عابرش تویی !
حسودیم میشه به انگشتری که نگین اش تویی !
حسودیم میشه به ساحلی که دریاش تویی !
حسودیم میشه به دلی که دلدارش تویی !
حسودیم میشه به قابی که عکسش تویی !
حسودیم میشه به کوری که چشمش تویی !
حسودیم میشه به شبی که نورش تویی !
حسودیم میشه به قلبی که عشقش تویی !
آره ...حسودیم میشه
من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز ، هرگز ...
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این
هرگز ت
کشت.
همیشه نگاهی رو باور كن كه وقتی ازش دور شدی،
در انتظارت بمونه.
توی دنیای خودمم بی هیچ ؟؟؟؟؟ ...
دیگه چه فرقی داره دنیام شلوغ باشه یا خلوت ،
پر از هیاهو باشه یا
ساکت ، قشنگ باشه یا زشت ...
تو که نباشی کی می خواد بگه دنیات عیب داره ..
کی می خواد سکوتشو
بهم بزنه ...
کی می خواد با یه جمله تموم این دنیای لعنتی رو ویران کنه ...
تو که نباشی دنیای من ساکته ، مثه یه پیاده رو بی عابر ،
فقط گاهی سایه ی پرنده هاس که از کنارش می گذره ...
تو که نباشی این دنیای من تیره و تاره ...
هیچ نوری توش نیست ...
آدمهای تو دنیای من محکوم میشن به کوری ، کری ، نبودن ! ...
تو که نباشی چه فرقی داره هوای دنیای من
ابری باشه یا آفتابی ، برفی
باشه یا بارونی ...
تو که نباشی هیچ حسی هم نیست !
کسی نیست که هی هل ام بده تو دنیای این آدمهای سنگدل ...
خودمم با خودم...
در سکوت ...
تو یه هوای بارونی ...
زیر یه سقف شیشه ایی ...
بی هیچ آدمی در کنارش ...
منو یه دنیا خیال و آرزو و رویا ...
با یه مشت پوسیده های کپک زده ...
منم و من ...
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي یک دو سالی مي گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوي درياست دل
بي تو هر دم شام بي فرداست دل
دل ز روي عشق تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افزون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پُشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بدبين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يك باراز من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است
اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تورا از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم به هرجا که بودي سر رهگذار تو جا ميگرفتم
اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب بام من مي نشستي
و گر سنگ بودي به هرجا که بودم
مرا مي شکستي مرا مي شکستي....................
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و
خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن
همه صبرو قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت
دوستان گلم و توای تنها عشقم .
هر قصه ای با یکی بود یکی
نبود شروع میشه و آخرشم طبق عادت همیشگی
و شنیده هامون با این جمله که کلاغه به خونش
نرسید تموم میشه.
عمره این وبلاگ و قصه ی منم دیگه احساس
میکنم تموم شده.
از اینکه برای مدتی من و
قصه هام روتحمل کردین
ازهمگی ممنونم اصلا از همه چی
ممنونم.
منم تموم شدنی بودم پس بهتر که تموم بشم.
این آخرین مطلبی بود که تو پست آخرم برای
شما و تو.......................
نوشتم .
خوشبخت باشین و همیشه شاد..........................
سقوط را برایم معنا نکردی...؟
چراوقتی بادسته گل مهرمیهمان قلبم شدی...
از پژمرده شدن گلها برایم نگفتی...؟
چرا وقتی دست دردستم نهادی...
از تنهایی آینده دستانم نگفتی...؟
چرا وقتی امیدم بودی...
از روزهای نا امیدی برایم نگفتی...؟
چرا وقتی عشقم شدی...
از مرگ قلبهای عاشق برایم نگفتی...؟
چرا وقتی کنارم بودی...
از ساعات تلخ جدائی برایم نگفتی...؟
تو نگفتی ونگفتی ونگفتی...
ولی با رفتنت...
تموم ناگفته ها را گفتی...
اینم تقدیم به خودت عزیز ترینم .
نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق
عجب رسوا گرو رسوایی ای عشق
اگر چنگ تو با جانی ستیزد
چنان افتد که هر گز بر نخیزد
تو را یک فن نباشد ذو فنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو لیلی را ز خوبی طاق کردی
گل گلخانه ی آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی تو دادی
بدو خوی ملک دادی تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی تو کردی
به از لیلی فراوان بود در شهر
به نیروی تو شد جانانه ی دهر
تو مجنون را به شهر افسانه کردی
ز هجران زنی دیوانه کردی
تو او را ناله و اندوه دادی
زمحنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلها کز تو چون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است
به شیرین دلستانی یاد دادی
وز آن فرهاد را بر باد دادی
سر و جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی ز عشقش بیستون شد
ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد
بلند آوازه کردی نام فرهاد
یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجران نشانی
یکی را همچو مشعل بر فروزی
میان شعله ها جانش بسوزی
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای بی نوایی
خوشا در سوز عشقی سوختنها
درون شعله اش افروختنها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر می داد لیلی کام مجنون
کجا افسانه می شد ؟؟؟
نام مجنون
هزاران دل به حسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشن تر افروخت
نوای عاشقان در بی نواییست
دوام عاشقی ها در
![]()
![]()













يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ی ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...............................
در شبان غم تنهايی خويش،
عابر چشم سخنگوی تو ام
من در اين تاريکي،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوی تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشۀ من،
گيسوان تو شب بی پايان
جنگلِ عطرآلود
شکن گيسوی تو،
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبي،
از شطِ گيسوی موّاج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور،
گيسوان تو در انديشۀ من؛
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجۀ من ،
در شب گيسوی پر پيچ تو راهی می جُست
چشم من چشمۀ زايندۀ اشک،
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب،
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود.
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر؛
ابر خاکستری بي باران پوشانده،
آسمان را يکسر
ابر خاکستری بی باران دلگير است؛
و سکوت تو پسِ پردۀ خاکستریِ سردِ کدورت افسوس!
سخت دلگيرتر است
شوق باز آمدنِ سوی تو ام هست
ـــ امّا،
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پويندۀ راهم بسته ...
من شکوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می بينم،
و ندايی که به من می گويد:
گرچه شب تاريک است "
دل قوي دار،
سحر نزديک است"..
كاش مي شد قلبها آباد بود
كينه و غمها بدست باد بود
كاش مي شد دل فراموشي نداشت
نم نم باران هم آغوشي نداشت
كاش مي شد كاشهاي زندگي ، پشت نقاب بندگي ، گم مي شدند
كاش مي شد كاشها مهمان شوند
در ميان غصه ها پنهان شوند
كاش مي شد آسمانه غصه ها پنهان شود
كاش مي شد آسمان غمگين نبود
رد و پاي مرگ و كين رنگين نبود
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها ...
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟
نفرین خدا بر من اگر باز بسوزم
پروانه صفت در دل آتش کده ی عشق
نفرین خدا بر من اگر قصه بگویم
از این دل دیوانه و سودا زده ی عشق
نفرین خدا بر من اگر رو به تو آرم
گر رشته ی جان بگسلد از حسرت دوری
نفرین خدا بر من اگر با تو دوباره
گویم سخنی زین همه اندوه و صبوری
نفرین خدا بر من اگر شعله کشم باز
چون شمع شب افروزی و مستانه بخندم
نفرین خدا بر من اگر پیش نگاهت
چون قطره ی می بر لب پیمانه بخندم
نفرین خدا بر من اگر چشم سیاهم
در مردمک خویش کشد نقش تو را باز
نفرین خدا بر من اگر باز به شبها
با این دل سودا زده ی خویش کنم راز
نفرین خدا بر من اگر نام تو گویم
نفرین خدا بر من اگر راه تو پویم
نفرین خدا بر من اگر از دل رسوا
نام تو و یاد تو و مهر تو نشویم
نفرین خدا بر من اگر پر بگشایم
بر بام تو بیگانه کنم باز همایم
نفرین خدا بر من اگر باز بجویم
راه دگری پیش تو جز راه جدایی
به خدا عشق فقط خیال و خوابه هرکی میگه دوستت
داره یه جور سرابه.

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی این ثانیه ها خواهم
مرد
شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

شقايق....
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت:
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود
اماطبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را وبسوزانند شود مرهم
براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد
به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد پس از چندي
هوا چون کوره ی آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛
خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....................

باورم کن بی تو تنهام
تو نباشی سرده دنیام
بزار آدما بدونن
عاشقم عاشقی رسوا
اگه روزی بدونم که
تو دیگه من و نمی خوای
اگه دنیا من و بخواد
بی تو من دنیا نمی خوام
بی تو من یه بی پناهم تو قشنگ ترین پناهی
دستام و بگیر تو دستات لحظه ی دل بی قراری
خیلی وقته که می دونم
یه کسی تو لحظه هاته
واسه ی به تو رسیدن
مثل سایه پا به پاته
باره عشقم و نمی شه
حتی رو کوه هم بزاری
من که تک سواره دنیام
واسه ی عاشق سواری
بی تو من یه بی پناهم تو قشنگ ترین پناهی
دستام و بگیر تو دستات لحظه ی بی قراری........................
خیلی وقته اینجا پرسه می زنم جای عطره پاتو من نیستی و
بوسه می زنم.
اگه حتی تو جوابمو ندی من بازم با عکس تو حرف می زنم.
تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوستت نداره سهم اون یه
عشق تازه سهم تو طناب داره.
بس کن اشکات و نگه دار غم تو یکی دوتا نیست پا نزار روی
غرورت جای اون به زیره پا نیست.
عصر ما عصر فریبه
عصر اسم های غریبه
عصر پژمردن گلدون
چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
آسموناش پره دوده
قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق
بشینیم توی یه قایق
بزنیم دل و به دریا
من و تو تنهای تنها
خونه هامون پره نرده
پشت هر پنجره پرده
قفس ها پره پرنده
لبهای بدون خنده
چشم ها خونه ی سواله
مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی
نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق
بشینیم توی یه قایق
بزنیم دل و به دریا
من و تو تنهای تنها
اون قده می ریم که ساحل
از من و تو بشه غافل
قایق و با هم می رونیم
اونجا تا ابد می مونیم
جایی که نه آسمونش
نه صدای مردومونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه گلهای گل فروشش مثل اینجا آهنی نیست
پس ببین یادت بمونه
کسی هم اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا
وعده ی ما لب دریا وعده ی ما لب دریا..........................

هنوز برام عزیزی هنوز برام همونی به خاطره تو می رم
می خوام این و بدونی .
باز چرا خیسه چشمات ؟ باز چرا غصه داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی نگو می دونم دیگه دوسم نداری.
دیگه دوسم نداری.
من که گذشتم از عشق به خاطره دل تو هر کاری
گفتی کردم که حل شه مشکل تو.
من که به خاطره تو از خودتم گذشتم .
این شده حال و روزم این شده سرگذشتم.
زورکی نخند عزیزم
می دونم اومدی بازی
نمی خوام به آخرین
بازی زندگیم ببازی
خودتو راحت کن و
فکر کن که جبران گذشتس
از منم می گذره اما
به دلت چاله نسازی
اومدی بشکنی بشکن
از من ساده چی مونده ؟
قبل تو هر کی بوده
تموم تار و پود سوزونده
تو هم از یکی دیگه
سوختی می خوای تلافی باشه
بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده
دل ما اون قده پارست
موندنش مرگ دوبارست
آسمون سینه ی ما
خیلی وقته بی ستارست
همینی که باقی مونده
واسه دل خوشی تو بشکن
تیکه تیکه هام و بردن
آخرینشم تو بکن
نمی خوام بگذره عمری
خسته شی واسه فریبم
یقتو نمیگیره هیچ کس
آخه من اینجا غریبم
بزن و برو عزیزم
مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه
به گناه دیگرون مرد
نفرتت رو از غریبه
سره یک غریب خراب کن
خنده ی کوتاهمم رو
بیا گریه کن عزا کن
مهم هم نیست که چه جرمی
یا گناهی این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک
همینم می خوام نباشه
عقده های یک شکست رو
خالی کن سره دل من
دیگه متروک مونده و سرد
خاک پیره ساحل من
از نگاهات خوب می فهمم
که تو فکرت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بازی بسته پاشو بشکن
من غریب و تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتن
درد است
نه دردی که از پای بیفکند .
دوست داشتن
زخم است
زخمی که انسان
با دست خویش بر قلب میزند .
جریانی تند و دائم
از مبداء تا مقصد
دوست داشتن
فریاد همیشگی قلبها است
و دردی است
که مرحمش
درد است.
نه ديگر رسيدن ها ، نه شوق و ذوق ديدن ها ، نه سوي هم دويدن ها
عقب رفتيم پنهاني ، نه ديگر فال و نه حافظ ، نه ديگر غير تو هرگز ،
نه آن شاخه گل قرمز ، نه گل ماند و نه گلداني ، نه ديگر طعم لالايي ،
نه ديگر بي تو تنهايي ، نه ديگر کي تو مي آيي ، همه گم شد به آساني ،
نه ديگر دوستت دارم ، نه از عشق تو بيمارم ، نه تا آخر تويي يارم ،
هوا سرد است و طوفاني ، نه ديگر حرف هاي راست ، نه ديگر زندگي با
ماست همان شد که دلت مي خواست ، نمانده عهد و پيماني ، نه ديگر
گفتگو کردن ، نه چيزي آرزو کردن ، نه حرفي رو به رو کردن ،
فراموشت شدم آني ، حرامم شد شب يلدا ، تمامش کن همين فردا ،
نگو جاي تو من گفتم ، به قلبم که پشيماني ....
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود,آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین می کنم
سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح دعایت می کنم
حالم نه اصلاْ خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند آن می کنم , این می کنم
خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم
این درد ز درد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم
هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
نه اسب , نه باران , نه مرد تنهاییم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشانه زین می کنم
یا می برم , یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مال منی , نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

......دستانم بوی گل می داد.......
....................مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند!!
......اما کسی نیاندیشید که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........................
.......................شاید گلی کاشته باشم!!

خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما با خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه ی خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
سالهاست که نشسته ام
اشــک هـايـــم جـــاريــســت ابرها به احــتـرام مــن نمـــي بـــارنــد
آواز غمناک بر زير لب دارم قناري ها هم به احترام من نمي خوانند
تنها يادگار من از او قاب عکسي از روي زيباي اوست
زمزمه هاي گـوش مــن صـداي پـاک و بــي ريای اوست
دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ي اوست
از او شعر مينويسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست
وقتي که او بار سفر بست

به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي!






با دو دست خالي از عشق ديگه هيچ جا جاي من نيست
انگاري هيچ چيزي مرحم واسه اين زخماي تن نيست
من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامي
رفتي بي من ولي انگارهرجا مي رم تو با هامي
رفتي گفتي خاطراتم جاي من واست مي مونه
كاشكي بودي و مي ديدي دلم از دوريت مي خونه
كاشكي اينطور دوستت نداشتم كه بگم بي تو نمي شه
كاشكي دلت سنگي نبود و دل من مثله يه شيشه
كاش فقط يه روز ديگه بي تو من دووم بيارم
تابتونم بازم عشق تو رو رو چشام بزارم


گفتم نرو پرپر میشم
گفتی: میخوام رها باشم
گفتم: آخه عاشق شدم
گفتی:میخوام تنها باشم
گفتم: دلم
گفتی: بسوز
گفتی: یه عمری باز هنوز
گفتم: پس عمرم چی میشه
گفتی: هدر شد شب و روز
گفتم: آخه داغون میشم
گفتی: به من خوش میگذره
گفتم: بیا چشمام تویی
گفتی: آخر کی میخره
گفتم: منو جنس میبینی؟
گفتی: آره بی قیمتی
گفتم: یه روز کسی بودم
با من نکن بی حرمتی
گفتم: صدام میمیره باز
گفتی: با درد بسوز بساز
گفتم : حالا که پیر شدم
گفتی: که از تو سیر شدم
گفتم: تمنا میکنم
گفتی: میخوام خردت کنم
گفتم: بیا بشکن تنو
گفتی: فراموش کن منو

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم


بازم نگاهم افتاد به عکس روی دیوار
خواستم یادت نیفتم اما نمی شه انگار
باز یه غروب دلگیر گریه ی بی اراده
انگاری حتی عکست دل به کسی نداده
آهای کسی که رفتی اینو بدون که دردم
این نیست که بازدوباره امشب هواتو کردم
دلم می خواد یه روزی عاشق بشی مثل من
واست بشه یه عادت غروبا گریه کردن
از تو فقط یه تصویر از من همیشه تکرار
نگاه من همیشه به عکس روی دیوار
دنبال یه نشونی تو نامه هات می گردم
از تو چه پنهون امشب بازهم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باور کن
باور کن
که فراموشم خواهی کرد
باور کن .
چون قصه ای تلخ
که یکبار خوانده شد
و چون توقفی کوتاه
در یک قهوه خانه سر راه .
حقیقت
این است
و ناگزیر تلخ .
باور کن .
باور کن که فراموشم خواهی کرد




